تبليغاتX
آبادان آباد
 
|+| نوشته شده توسط ferelo در جمعه دوم بهمن 1388  |
 دعای مخصوص ایرانیان

دعای مخصوص ایرانیان

خداوندگارا همه ممالک دنیا را به سمت پیشرفت رهنمون شدی ، ما را عقب گرد فرمودی تو را شکر میگوییم که لذت زندگی در صدر اسلام و حتی جاهلیت قبل ار آن را به ما نمودی

خداوندا اگر چه شکمهایمان گشنه است اگر چه حقوقی نمیگیریم اگر چه هزار آرزو در یک جیب و هزارتومان در جیب دیگر داریم تورا شکر میگوییم که ما را ازنعمتهای انرژی اتمی برخوردار خواهی کرد و ما را درچشم دشمنان حسود همچون خاری قراردادی .فقط خداوندا کاری نکن که ما را از چشم بیرون بیاورند و در زباله دان بیندازند

خداوندا اگرچه ما را اجازه آزادی نفرمودی تو را شکر میگوییم که طعم تلخ اسارت در کشور خود را چشاندی

خداوندا اگر آزادی نداریم اگر هر روز بر سرمان میکوبند لااقل چندین مجلس داریم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبیک گفته رای می دهیم پروردگارا تو را شکر میگوییم که به ما انجام واجبات اعطا نمودی

گویند اگر کسی در عمر خود جهاد نکند و آرزوی آن را نیز نداشته باشد کفر ورزیده خداوندا تو را شکر می گوییم که 1000 دشمن برایمان آفریدی و هر روز به تعدادشان می افزایی طوری که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داریم و جز جهاد در راه تو راهی نداریم

خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نیاوردی ولی ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان بر حذر داشتی تو را شکر میگوییم

پروردگارا اگر چه در این سی سال در کارخانه ها را یکسره بستی ولی در هزار مسجد گشودی تو را شکر می گوییم که معنویت را به ما هدیه دادی

پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران این مملکت بنگر ای تو که هر روز نعمت دیدن روز قیامت را به آنها ارزانی داشتی

خدایا همه پا برهنه ایم ولی شادمان منتظر نیروگاه اتمی میمانیم تا دردمان دوا نماید تو را شکر میگوییم که دروازه های خیال را بر ما گشودی

چنان پایه های شوکت ما را بلند نمودی که تمام مملکت فرنگ بر ما شوریدند . خداوندگارا تو را شکر می گوییم اما بد نیست کمی تعدیل می داشتی؟

هر چه بگویم کم است از محبتهای هر سال تو اما امسال ما را خواهشیست از درگاهت که بیا و بزرگی کن این همه نعمت را در این مکان متمرکز نکن که شاید از چشم زخم حسودان ما را گزندی رسد .بیا لطف کن این آبادگران را مملکتی دیگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمین دیگری محض اصلاح از آسمان بفرست .لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان . حماس را قیمی دیگر اعطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدری میوه ارزان مرحمت کن . اتم را همه به امرای فرنگ ببخش از برای ما همان کمی آرامش مقدر فرما. تمدن 2500 ساله نمی خواهیم مردم ما را کمر فکر هوشمندانه عنایت فرما . چوپان نخواستیم گوسپندی ما را درمان نما. خداوندا معنویاتمان چنان زیاد شده که پاسبانهای سر گذر قطاع الطریق گشته اند دیگر معنویت کافیست ما را کمی آزادی عنایت فرما . پروردگارا میبینی که هر چه تو نعمت می دهی ما به نصف قانع شدیم لطف بنما این نصفه را عنایت کن و لطف از این فراتر منما

|+| نوشته شده توسط ferelo در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  |
 ??
">
|+| نوشته شده توسط ferelo در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 تبلیغ
">
|+| نوشته شده توسط ferelo در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 Demolition request!
|+| نوشته شده توسط ferelo در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 فقر
فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

http://lvlasood.blogsky.com/
|+| نوشته شده توسط ferelo در جمعه یکم آذر 1387  |
 Sanat Naft ABADAN
 
|+| نوشته شده توسط ferelo در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 سه هواپیماربای ایرانی

سه هواپیماربای ایرانی از اعدام نجات یافتند

سه نفر که حدود هفت سال پیش با انگیزه غیرسیاسی و به امید مهاجرت به خارج از کشور از طریق پناهندگی، یکی از هواپیماهای خطوط داخلی ایران را ربودند، از مجازات اعدام رهایی یافتند.

خالد هردانی، فرهنگ‌ پورمنصوری و شهرام پورمنصوری در چهاردهم دسامبر 2000 (23 آذر 1379) در حالی که نوزده تن از خویشاوندان خود را در یکی از هواپیماهای کوچک مسافربری از اهواز به بندرعباس در جنوب ایران به همراه داشتند اقدام به ربودن این هواپیما کردند اما با دخالت مأموران امنیتی مخفی که در میان مسافران بودند، در هواپیماربایی ناکام ماندند و بازداشت شدند.

دادگاه سه متهم اصلی را به اعدام محکوم کرد که این حکم به تأیید دیوان عالی کشور رسید اما با توجه به غیرسیاسی بودن انگیزه هواپیماربایان تلاشهایی برای نجات آنان از اعدام صورت گرفت که سرانجام به تقلیل مجازات آنان از اعدام به حبس طولانی مدت انجامید.

بدین ترتیب، خالد هردانی، متهم اصلی پرونده به بیست سال زندان و فرهنگ و شهرام پورمنصوری به پانزده سال محکوم شده اند که تاکنون حدود هفت سال از دوران محکومیت خود را سپری کرده اند.

عفو مجرمان در ایران از اختیارات رهبر جمهوری اسلامی است که با پیشنهاد رئیس قوه قضائیه صورت می گیرد و کمیسیونی که در این قوه، مسئول شناسایی مجرمان شایان عفو است، این هواپیماربایان را مستوجب کاهش مجازات تشخیص داده است.

ابراهیم حاتمی کیا، فیلمساز ایرانی ماجرای این هواپیماربایی را دستمایه فیلمی قرار داد که کمتر از دو سال پس از وقوع این ماجرا با عنوان ارتفاع پست روی پرده رفت و توجه عمومی را به پرونده خالد هردانی و فرهنگ و شهرام پورمنصوری جلب کرد.

آقای حاتمی کیا هنگام نمایش این فیلم در جمع خبرنگاران گفت که برای ساخت این فیلم با مسافران هواپیمای ربوده شده تماس برقرار کرده و در دادگاه هواپیماربایان شرکت کرده و با وکلای آنها صحبت کرده اما در آن زمان انتظار نداشته که مجازات سنگینی برای آنان در نظر گرفته شود و صدور حکم اعدام برای وی غیرمنتظره بوده است.

 

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/10/071031_mf_hardani.shtml

|+| نوشته شده توسط ferelo در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 صنعت نفت آبادان
|+| نوشته شده توسط ferelo در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386  |
 نامة
نامة زير را يكي از كارمندان شركت نفت در مسجد سليمان براي رئيس آمريكائي خود مستر هميلتون (در سال 1350 ) نوشته است :


Dear Mr. Hamilton

I, the undersigned, have worked in the NIOC in Masjed-Suleiman for three years. But since Mr. Ahmadi transferred here everything has changed. I don't know "what a wet wood I have sold him"' that from the very first day he has been "pulling the belt to my life". With all kinds of "cat dancing" he has tried to become the "eye and the light" of Mr. Wilson.

He made so much "mouse running", that finally Mr. Wilson "became donkey", and appointed Mr. Ahmadi as his right hand man, and told me to work "under his hand". Mr. Wilson promised that next year he would make me his right hand man, but "my eye did not drink water", and I knew that all these are "hat play", and he was trying to put a "hat on my head". I "put the seal of silence to my lips" and did not say anything. Since I am "thick skinned", I "did not go from face". Also I felt that Mr. Ahmadi was "head of donkey", and "had become hair of my nose" .

So one day "I hit the heart to the sea" and went to see Mr. Wilson. As soon as I entered his office, he looked at me from "head to foot" and asked what do you want?...I said, nothing sir, I have "crossed Rostam's seven Khans" to come and see you, and let you know that I am not happy working under Mr. Ahmadi, and if you'd be kind enough and give me another job! Mr. Wilson said, ok, go and work in the mail house. Now "bring the donkey and load the lima beans".. "Where me, and where mail house"?.. "What shit I ate"?... "I came to do savab, I made kabab"... "I went to prepare the eyebrow, I made the eye blind"! "with my own hands my sister was???".. I told Mr. Wilson that "our donkey did not have a tail from childhood". Mr. Wilson said,"you have asked and you have received", besides, we need a "work killed" employee like you in the mail house. But because of "eating so much snakes I have become a dragon", and I knew he was"putting watermelon under my arms". Knowing that this transfer was only "good for his aunt", I started begging him to forget that I have ever came to see him and forget my visit altogether. I said "you saw camel, you did not see camel"... But he was not "getting off the devil's donkey"... "What headache shall I give you"?.. He broke my bowls and pitchers", and now I am forced to go and work in the mail house with bunch of "blind and bald, height and half height" people. Imagine "how much my ass burns"!

Now Mr. Hamilton, "I turn around your head", you are my only hope and my "back and shelter".. "I swear you to the 14 innocents", please, "do some work for me"..."in the resurrection day I'll grasp you skirt"..."I have six head bread eater".. "I kiss your hands and legs".

Your servant
Asghar Babai




همه لطفش خوندن بزبان اصليه ولي :


آقاي هميلتون عزيز :

اينجانب امضاكننده نامه مدت سه ساله كه دارم براي NIOC (كنسرسيوم بين‌المللي شركت نفت ) تو مسجد سليمان كار ميكنم . اما از وقتي آقاي احمدي منتقل شده اينجا همه چيز عوض شده . نميدونم چه هيزم تري بهش فروختم كه از همون روز اول شلاق كشيد به زندگيمون (؟) با اين گربه رقصونيا ميخواست نورچشم آقاي ويلسون بشه ....
اينقده موش دووند تا بالاخره مستر ويلسون خر شد و اونو دست راست خودش كرد و به من گفت كه زيردست اون كار كنم . آقاي ويلسون به من قول داد كه سال بعد منو دست راست خودش ميكنه ، اما چشم من آب نميخوره و ميدونم اين حرفا كلاه بازيه و ميخواد سر من كلاه بذاره .
من مهر سكوت رو لبام زدم و هيچي نگفتم . اما از اونجائي كه من پوستم كلفته و به اين آسونيا از رو نميرم و ضمناً حس ميكردم اين آقاي احمدي سرخره و موي دماغ من ؛ بنابراين يه روز دل به دريا زدم و رفتم ديدن آقاي ويلسون . بمحض اينكه وارد دفترش شدم ، يه نيگا به سرتا پام انداخت و ازم پرسيد چيكار دارم ؟ گفتم : هيچي آقا ، من از هفت خان رستم گذشتم تا بيام خدمتتون و عرض كنم كه از كار كردن زيردست آقاي احمدي راضي نيستم و ازتون ميخوام يه مرحمتي كنين و يه كار ديگه بهم بدين . آقاي ويلسون گفت بسيار خوب ، برو تو پستخونه كار كن !!!
حالا خر بيار و باقالي بار كن ..... من كجا پستخونه كجا ؟.... چه گهي خوردم ؟.... اومدم ثواب كنم كباب شدم ...... خواستم ابروشو درست كنم زدم چشش رو كور كردم ...... با دستاي خودم خوار خودمو  ......
به مستر ويلسون گفتم : آقا جون خر ما از كره‌گي دم نداشت !.... مستر ويلسون گفت : تو چيزي خواستي و بهشم رسيدي(؟) ، از اين گذشته ما تو پستخونه به يه آدم كاركشته مث تو نياز داريم .
اما از اونجا كه ما مار خورديم تا افعي شديم ، فهميدم داره هندونه زيربغل ما ميذاره و ديدم كه اين انتقال فقط واسه عمه‌ش خوبه !
اين بود كه شروع كردم به عزوجز و ازش خواستم كل جريان اومدن و ديدن ما رو نديد بگيره و خلاصه : شتر ديدي نديدي ... اما اون از خر شيطون پياده نشد كه نشد ...... چه دردسرتون بدم ... اون همه كاسه كوزه ها رو سر ما شكست و حالا من از سر اجبار افتادم ميون يه مشت آدم كور و كچل قد و نيمقد تو پستخونه ...... تصور كنين چه كوني از من داره ميسوزه !!
آقاي ويلسون دور سرت بگردم ، شما الان تنها اميد و پشت و پناه من هستين .... تو رو به چارده معصوم قسم ميدم يه كاري واسه ما بكن ..... اون دنيا دامنتو ميگيرم ها ..... من شيش سر نون خور دارم .... دست و پاتو ميبوسم ......

نوكرت
اصغر بابائي

|+| نوشته شده توسط ferelo در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 سیاست یعنی ...!!!
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.آ

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.آ

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه ....

http://lvlasood.blogsky.com/ 

|+| نوشته شده توسط ferelo در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386  |
 سيد علی صالحی ( نامه‌ها )
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!
|+| نوشته شده توسط ferelo در پنجشنبه سی ام فروردین 1386  |
 
در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ؛ این انسانهای سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت !! .....من مانده ام !!  میبینی ؟ مانده ام !!
|+| نوشته شده توسط ferelo در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 
 
بالا